عكّام ما با كربلائى محمد ملازم رفتند مانع شوند ؛ آنها را هم زدند ريختند ، اطاق مملوّ شد .
بارى ، به هزار زحمت ، قدرى از جمعيت را بيرون نموديم . هركس مىگفت : اين قدر پول من دادم ، بدهيد .
هرچه مىگفتيم صبر كنيد از روى صورتى كه در دست است ، بعد از وضع ديون ، حساب مىكنيم مىدهيم ، كسى صداى ما را نمىشنيد ، باز هر كسى حرفى مىزد . و عبدالرحمن مطوّف هم ديد عجب مردمان وحشى هستند ؛ هيچ چيز ملتفت نيستند ، او هم رفت . آخر ، كار به جايى رسيد كه حملهدارها با چند نفر از تركهاى تبريزى در ميان اطاق ، همديگر را كتك زدند .
بلى ؛ درست مَثَل امروز ، مَثَل مردار و مردارخورها بود . در مدت عمرم چنين روزى نديده بودم ، و هركس اين قدر داد و قيل و قال نموده بود كه صدايش گرفته شده بود .
بالاخره « 1 » آقاى آقا سيد حسن و آقاى گلستانى و مدرّس خراسانى و آقاى داداش و بنده و حاج ميرزا محمدعلى جواهرى خراسانى و يك نفر از اعراب سنّىهاى بغدادى كه به همراه ما در راه مدينه بود ، نشستيم ، حساب نموديم .
بعد از وضع ديون ، هر كسى به حسب تقسيم ، سهمش را داديم ، إلى غروب تمام شد ، [ 134 ] ولى به قول معروف چنين مجلسى « مسلمان نشنود كافر نبيند » « 2 » ؛ هرقدر از وصف امروز بنويسم ، عشرى از اعشار او ننوشتم . عصر كه حضرات رفتند ، اين چند نفر چنان گنگ و بىشعور شده بوديم كه مىتوان در آن ساعت ما را از بهائم شمرد .
بارى ، مغرب رفتيم به بيتالله ، بعد از اداى عشائين و طواف مستحبّى ، مراجعت به منزل نموديم ، باز چند نفرى آمدند منزل ؛ هركدام اظهارى نمودند .
هامش
( 1 ) . عبارت متن : باالاخره .
( 2 ) . در متن نسخه چنين مشهود است : نه بيند .