صبح به اتفاق بعضى از آقايان از جهت گرفتن پول حجّاج كه در بينالحرمين به اعراب حربى داده بودند ، چند روز بود كه رفت [ و ] آمد نزد شريف مىنمودند ، وارد منزل شدند كه پولى كه از شريف گرفتهاند ، در منزل ما قسمت نمايند .
[ قائله تقسيم مجيدىها بين حجّاج ]
و عده كثيرى هم از حجّاج در دنبال بودند كه يك مرتبه ريختند در اطاق . [ 132 ] من وحشت نمودم . همين كه نشستند ، صداى قيل و قال بلند شد .
اولًا تقريباً قرب نونزدههزار مجيدى در راه اعراب گرفته بودند كه تخميناً هفدههزار او را خود حجّاج داده بودند و دو هزار او را حملهدارها . در مدت اين چند روز كه رفت و آمد نزد شريف مىنمودند ، امروز خود شريف خيلى به عذرخواهى و معذرت از آقاى آقا سيد حسن كه من اين پول را در عوض به شما نمىدهم ، بلكه هديه است ، از براى حجّاج مىدهم .
بارى ، بعد از تفاصيل زياد ، هفت هزار مجيدى داده بود كه توسط حمال با آقاى آقا سيد حسن آوردند منزل ما . يك مرتبه تتمه حجّاج خبر شدند ؛ به مثل يك مردارى كه مردارخورها بريزند سر او ، ريختند منزل ما . صداها بلند شد ؛ سينهها تنگ گشت ؛ رنگها برافروخته شد ؛ هجوم عام نمودند . لاعلاجاً درِ منزل را بستيم كه مباد جمعيت زيادتر شود ، بريزند قطع نظر از پول ، اموال ما را غارت نمايند . و در صورتى كه عبدالرحمن مطوّف هم از جانب شريف از جهت تقسيم آمده بود ، به او نگاه نكردند . هرقدر خواستيم ساكت نماييم ، نشد .
بالاخره دو - سه مرتبه خواست عبد الرحمن پول را عود بدهد ، ببرد . بالاخره به يك افتضاح بزرگى [ 133 ] فىالجمله ساكت شدند . يكمرتبه ديديم از ميان كوچه ، جلوى درب منزل صدا بلند شد . در را خواستند بشكنند ؛ ريختند در را باز كردند .