قريب دو هزار نفر اينطور آمدند . بعد از آن منشيان ونويسندگان بههمين ترتيب آمدند . از آن به بعد ، بناى آمدن علما شد . دو نفر از آنها كه آمدند ، سلطان از روى نيمكت برخاست و ايستاد . آنها دستشان را بلند نمودند ، مثل قنوت چيزى خواندند . سلطان هم با ايشان همانطور چيزى خواندند .
بعد آنها رفتند و علماى متوسط آمدند و سلطان باز نشست و آنها با حمايل انداخته ، هى يك يك آمدند ، به همان ترتيب اهل نظام و غيره لوازم تمنا بهجا مىآوردند و مىرفتند و مجلس ختم شد .
همين كه سلطان برخاست موزكانچيان يك دفعه سلام زدند و اهلنظاموغيره ، كه همه در اطراف مجلس چهار - پنج صفه ايستاده بودند ، يك دفعه صدا به « سلطان ساق اولسون » بلند نمودند و سلطان رفتند .
هنوز ماها از بالاخانه پايين نيامده بوديم ، وزير تشريفات نايب خودش را [ 7 ] فرستاد از جانب سلطان نسبت به بنده و جناب مجدالدوله اظهار تفقّد فرموده بودند . ماها هم بهطوريكه مقتضى بود جوابى متشكّرانه داديم . در مراجعت باز سفير ما را به سفارتخانه دولتى برده ، چاى و ناهار در آنجا صرف شده ، جناب مجدالدوله براى خريدن . . . به مغازهها رفتند و بنده براى اداى نماز و دعاگويى به پادشاه ، به درگاه حضرت رب العزّه ارزقنى ، عجز و نياز [ كذا ] مراجعت منزل نمودم و مشغول آن شدم .
[ 4 شوال ]
چهار روز از ماه شوال گذشته ، جناب سفير براى ديدن شاگردان