گفت : « از فرزندان عمّار ياسر و همسر ابو جعفر محمد ابن على ( عليهماالسلام ) ، همسر تو ، مىباشم » . از شنيدن اين سخن ، به اندازهاى ناراحت شدم كه خواستم سر به بيابان نهم . شيطان به قدرى مرا وسوسه كرد كه نزديك بود آن زن را آزار دهم . ولى با اين همه ، خشم خود را فرو خوردم و به او خوشآمد گفتم و نوازشش كردم و به او خلعت دادم .
هنگامى كه زن بيرون رفت ، نزد پدرم شتافتم و جريان را به او گزارش دادم . او كه در آن وقت ، بر اثر مستى ، عقلش را از دست داده بود ، به غلامى كه پيش رويش قرار داشت ، گفت : « شمشير را بياور » . غلام اطاعت كرد . پدرم بر مركب نشست و گفت : « به خدا سوگند ! مىروم و او را مىكشم » .
از ديدن اين صحنه ، آيه (
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
) را خواندم و با خود گفتم : « اين چه بلايى بود كه بر سر خود و شوهرم آوردم » ؟ ! و به صورت خود ، سيلى زدم .
[ به دنبال پدرم رفتم ] تا اينكه داخل اتاقى شد كه امام در آنجا بود . با شمشير به او حملهور شد و به اندازهاى ضربات پى در پى به ايشان زد كه بدن ، تكه تكه شد و سپس بيرون آمد . من از پشت سر پدرم گريختم و سرتاسر آن شب ، خواب از چشمم ربوده شد .
هنگامى كه صبح شد و قسمتى از روز گذشت ، نزد پدرم رفتم و گفتم : « مىدانى ديشب چه كردى » ؟ گفت :