« نه » . گفتم : « پسر امام رضا ( ع ) را كشتى » . با شنيدن اين خبر ، از چشمان پدرم برقى جهيد و بىهوش شد .
پس از مدتى كه به هوش آمد ، رو به من كرد و گفت : واى « بر تو ! چه مىگويى » ؟ گفتم : « همان كه گفتم و شنيدى . به خدا سوگند ! رفتى و آنقدر شمشير بر پيكرش زدى ، تا كشته شد » .
در حالىكه وحشت سراپايش را فراگرفته بود ، گفت : « به ياسر خادم ، بگو بيايد » . او را صدا زدم . وقتى آمد ، نگاه تندى به او كرد و گفت : « واى بر تو ! اين چه مىگويد » ؟ ياسر گفت : « راست گفته است » . مأمون درحالىكه بر صورت و سينه خويش مىكوفت ، گفت : (
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
) ! تا قيامت ميان مردم ، رسوا و نابود شديم ! واى بر تو اى ياسر ! برو و ببين چه خبر شده و حال آن حضرت ، چگونه است و هرچه زودتر ، نتيجه را به من خبر ده كه نزديك است جان از كالبدم ، بيرون رود » .
ياسر خارج شد و من هم به صورت خود مىزدم . طولى نكشيد كه برگشت و گفت : « امير ! تو را بشارت باد » ! پدرم گفت : « چه خبر » ؟ گفت : وقتى خدمت ايشان رسيدم ، ديدم نشسته است و پيراهنى در بردارد و رواندازى نيز روى خود كشيده است و مسواك مىزند . سلام كردم و گفتم : « خواهش مىكنم اين پيراهنى را كه در برداريد ، به من بدهيد ؛ تا با آن نماز بخوانم و