مختار حركت كرد . اياس بن مضارب ، رئيس شهربانى كوفه ، شهر را زير نظر داشت و رفتوآمدها را كنترل مىكرد .
حميد بن مسلم مىگويد :
ما در حالى به طرف خانه مختار حركت كرديم كه يك صد مرد جنگى بوديم و همه مسلح و زير قباى خود ، زره داشتيم و شمشير حمل مىكرديم . من به ابراهيم پيشنهاد كردم كه اگر از خانه خالد بن عرطفه و از محله نخيله تا خانه مختار برويم ، امنتر خواهد بود . ابراهيم با قاطعيت جواب داد : « به خدا قسم ، از كنار دارالعماره و از ميان بازار مىگذرم تا دشمن را مرعوب كنم و به آنها بفهمانم كه آنان را چيزى به حساب نمىآوريم » . سپس راه باب الفيل را پيش گرفت ، هنگامى كه به خانه عمرو بن حريث رسيديم ، ناگهان اياس بن مضارب ، رئيس پليس شهر با نيروهاى مسلح خود راه را بر ما بست .
اياس پرسيد : « شما كه هستيد و چكارهايد ؟ » ابراهيم جواب داد : « من ابراهيم بن مالك اشترم » . پرسيد : « اين گروه مسلح چيست ؟ به خدا قسم ، كار شما مشكوك است و هر شب ، از اينجا عبور مىكنيد . من نمىتوانم اجازه بدهم كه به راهتان ادامه دهيد ، بايد نزد امير برويم و هرچه او گفت ، همان مىشود » . ابراهيم با لحن تهديدآميزى گفت : « كنار برو » . اياس گفت : « هرگز نمىشود » .
ابراهيم بن مالك اشتر نخعى ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: محمود سامانى
ص٤٨