و مستولى گرديد ، و ديگر اسكندر در خواب ديد كه بخورشيد نزديك شده و خواب خود را براى قومش گفت اين بود كه او را ذى القرنين گفتند ، و بقول ديگر در حيات او دو قرن از مردم منقرض شدند و او زنده بود ، و ديگر از طرف پدر و مادر او از اشراف بود و اسم او اسكندر بود و شهر اسكندريه را او بناء نمود ( مجمع البيان )
إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً فَأَتْبَعَ سَبَباً
خداى تعالى برسولش خبر ميدهد كه حقيقة ما ذو القرنين را در زمين تمكّن و قدرت داديم و براى انجام دادن هر يك از مقاصد و عمليّاتش در ملك او سببى قرار داديم كه بمقصودش برسد وقتى اراده كرد به طرف مغرب برود اسباب آن را در كف اختيار او نهاديم و بمقصودش نائل گرديد و به مغرب زمين رسيد همين طور وقتى اراده طرف مشرق را نمود اسباب رسيدن آن را مهيّا گردانيديم .
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً
( حتّى ) دلالت دارد بر فعل مقدّر و در معنى ( فسار ) يعنى سير كرد تا اينكه بجاى فرو رفتن خورشيد رسيد و مقصود آخر معموره در طرف مغرب است همين كه اسكندر در افريقا كنار درياى محيط در هنگام غروب آفتاب دقّت كرد چنين بنظرش رسيد كه خورشيد داخل چشمه گلآلودهاى غروب نمود نه اينكه واقعا چنين باشد بلكه به نظر اينطور نمودار ميگرديد زيرا كه براى طلوع و غروب محلّى در زمين نيست بلكه به ظاهر گرديدن خورشيد در افق مشرق روز پديد ميگردد و بپنهان شدن او در طرف مغرب شب تاريك نمودار ميگردد و در انتهاى مغرب زمين جماعتى از مشركين را پيدا نمود .
قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً
خداى تعالى برسولش خبر ميدهد كه وقتى كه ذو القرنين به طرف مغرب رسيد و برخورد به جماعت مشركين نمود به او گفتم اى ذا القرنين اختيار در كف اقتدار تو نهادم يا اينكه آنان را عذاب و شكنجه نما يا با آنها نيكى نما و آنها را بطريق