تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرو ( بازسازى جغرافياى تاريخى يك شهر بر پايه نوشته هاى تاريخى و شواهد باستان شناسى ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
خواستگارى را بر زبان آورد و هردو بر اسبان خود سوار بودند . يزدگرد با تازيانه خود او را دور ساخت و گفت : اى سگ ، تو كه باشى كه با چنين سخنى با من گستاخى كنى ؟ باده اگر فروريخت ، بوى خوشش برجاست . فتنه‌گرىهاى پنهانى اثر و كار به جنگ و جدال كشيد . چون فردا شد يزدگرد با سپاهيان خويش پيش تاخت و ماهويه نيز با ياران خود همراه او بود . نيزك نيز با لشكريان خويش پيش آمد و چون دو گروه درهم‌آويختند و آتش جنگ زبانه كشيد ، ماهويه سوى نيزك رفت ، درست هنگامى كه نزديك بود شكست در لشكريان نيزك افتد . چون نيزك و ماهويه باهم شدند ، يزدگرد ناگزير به عقب‌نشينى شد . آن دو او را در ميان گرفتند و مىرفت كه اسير شود . ناچار از ميدان گريخت و پيوسته مىتاخت تا اسبش از پاى درآمد و در فرار ، به آسيابى پناه برد كه از آن ماهويه بود . يزدگرد ، خسته و مانده ، درون آسياب رفت . چون آسيابان او را ديد ، از زيبايى و درخشندگى و پوشاك فاخر و بوى خوشش در شگفتى ماند . يزدگرد به او گفت : در آسياب ببند و مرا پنهان دار تا پاداش نيكو يا بى . گفت عملكرد آسياب در روز چهار درهم خسروانى است . اگر آنم را به من بدهى ، آسياب را از كار بازمىدارم و در آن را خواهم بست و اينجا را به تو واخواهم گذارد كه تنها باشى . گفت درهم پيش من نيست . اين كمربند گوهرنشان را بردار كه بهايش از پنجاه هزار دينار بيشتر است . گفت اين به كار من نيايد و بر من زيبنده نيست كه صاحب آن باشم و كار بستن در آسياب براى من درست نشد . چشمان يزدگرد از خستگى بسيار به هم آمد . سواران ماهويه پيدا شدند و در آسياب جست‌وجو كردند ، يزدگرد را دستگير كردند و آسيابان را نيز با او نزد ماهويه بردند و او را از ماجرا آگاه ساختند ، دستور داد كه او را به همان‌جا ببرند و هلاك كنند . آنان او را با طناب خفه كردند و در رود مرو بيفكندند . آب او را برد تا در دهانهء رود زريق به شاخ درختى آويخت . اسقفى نصرانى او را ديد و بشناخت و او را برگرفت و در طيالسان مشك‌آلود خود بپيچيد و آمادهء دفن كرد . كشته شدنش مايهء عبرت گشت كه تاريخ نيز به همين معنى است و ملك عجم منقرض گرديد . و اين پس از بيست سال بود كه از شاهى يزدگرد مىگذشت و به سال سى و يك از