اعتماد نكرد . وصف استوارى دژهاى طوس شنيده بود . كسى را فرستاد تا با كار و وضع آنجا آشنا شود . مرزبان طوس ، كنارنگ ، آمدن او را خوش نداشت . دژى دورافتاده را به فرستاده نمود و هداياى گرانبها به وى داد و او را نزد يزدگرد بازپس فرستاد كه به او گزارش كرد كه دژى تنگ است و براى او و آنان كه با اويند كفايت نكند . آنگاه با ساز و سفر و همراهان ، به سوى مرو و مرزبان آنجا ، ماهويه ، رهسپار گشت . ماهويه به پيشباز او آمد . بر او نماز برد و در حضورش به خاك افتاد و او را در ظاهر خدمت كرد ، ولى در باطن او را فريب مىداد . چون يزدگرد اموال شهرهاى مرو و مرورود و طالقان و جوزجان و جز آن را مطالبه كرد ، باطن ماهويه آشكار شد و گفت : اين سياستگر به هنگام فرار نيز به دنبال غنيمت است . به خاقان پيام فرستاد كه لشكرى به مرو بفرستد تا يزدگرد را فروگيرند و هرچه از كشور كه در فرمان او است از او بازستانند .
يزدگرد از اين ماجرا بىخبر بود . فرخزاد را مامور ساخت تا به عراق رود و با تازيان سازش كند تا ديگر خون ريخته نشود و مردم آسايش يابند . فرخزاد گفت : من فرمانبردارم ، ولى از خطر ماهويه نسبت به تو آسودهخاطر نيستم كه نهادى ناپاك دارد و درونى ناسره و سخت فريبكار است ، بهويژه كه با مطالبه [ ماليات ] او را به وحشت افكندهاى . . . يزدگرد گفت تو برو كه بر ذمه تو چيزى نباشد .
وى با نگرانى رفت ، حالى كه در فريبكارى ماهويه شك نداشت . هنوز بسيار نرفته بود كه خاقان نيزك طرخان را با لشكريانى آماده براى حمله به يزدگرد گسيل داشت . چون به كشميهن رسيد ، سفيران ميان آن دو آمدوشد كردند تا صلح و سازشى ميانشان برقرار گردد . اما ماهويه با آن موافق نبود .
نيزك وارد مرو شد و در برابر يزدگرد از اسب پياده گشت و بر او نماز برد . يزدگرد او را به نزديك خواند و گرامى داشت و با او همنشينى كرد . ماهويه ميان آن دو به كارشكنى پرداخت و ترفندهاى گوناگون به كار بست تا آتش جنگ را برافروزد . به نيزك نصيحت كرد تا از دختر يزدگرد خواستگارى كند و مىدانست كه يزدگرد اين پيوند را نمىپذيرد ، و در نتيجه ميان آنان نگرانى پيش خواهد آمد كه به جنگ منتهى خواهد گشت . نيزك روزى اين
مرو ( بازسازى جغرافياى تاريخى يك شهر بر پايه نوشته هاى تاريخى و شواهد باستان شناسى ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: منصور سيد سجادى
ص١٠٤