سؤال يك شخص واقفى مذهب
بزنطى مىگويد : من جزو گروه واقفيان بودم و در امامت علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام شك داشتم ؛ لذا به ايشان نامهاى نوشتم تا از ايشان دربارهى مطالبى سؤال كنم و مهمترين سؤالم را فراموش كردم . آن گاه كه جواب آنها آمد ( ديدم كه ) در آخرش ( چنين آمده است : ) تو مهمترين آن ( سؤالها ) را فراموش كردهاى .
من يك دفعه به ياد آوردم و ( به ايشان پيام دادم كه ) ميل دارم كه با شما خلوت كنم اى مولاى من ! حضرت مركبى برايم فرستاد ( و من سوار آن شدم و نزد ايشان آمدم ) و بر ايشان داخل شدم . ايشان مدّتى طولانى از آن شب را و علومى را به من املا فرمود و سپس به غلامش فرمود : آن لباسم كه در آن مىخوابم را بده تا بزنطى در آن بخوابد .
بزنطى مىگويد : من پيش خود گفتم : احدى وجود ندارد كه خوش حالتر از من باشد . در اين هنگام كه به دستش تكيه كرده بود تا برخيزد نشست و فرمود : بر برادرانت به اين قضيّه فخر مفروش .
سخنان امام رضا دربارهء امامت خود
حسين بن مهران نامهاى به حضرت رضا عليه السلام نوشت ، او مردى بود واقفى مذهب و در اعتقاد خود مشكوك بوده در نامه خود حضرت رضا عليه السلام را راهنمائى مىكرد كه چنين و چنان كن و چنين نكن .
امام عليه السلام در جواب او نامهاى نوشت ، ابتدا براى اصحاب نسخه آن نامه را فرستاد تا نسخهبردارى كنند ، مبادا حسين بن مهران جواب نامه را پنهان نمايد هر وقت مطلبى را مايل بود بماند و از دست نرود همين كار را مىكرد ، جواب امام عليه السلام اين است :