فرمود : شير پيش من آمد و از دشوار زاييدن جفتش به من شِكوه كرد و از من خواست كه از خدا بخواهم او را آسوده كند . من اين كار را انجام دادم و به دلم افتاد كه ماده او بچهء شير نرى مىزايد ، و اين جريان را نيز به او خبر دادم .
آن شير به من گفت : در حفاظت خدا برو ، خدا هيچ يك از درندگان را بر تو ، بر فرزندان تو و بر شيعيانت مسلط نگرداند !
من نيز گفتم : آمين .
در اين جا يك چوب نيز پيدا نمىشود !
91 . ابو خالد زبالى مىگويد :
در روز سردى حضرت امام كاظم عليه السلام وارد منزل ما شد ، سال خشك سالى بود كه ما توان تهيّه مقدارى هيزم نداشتيم كه بسوزانيم و از گرماى آن استفاده كنيم . حضرت به من فرمود : اى ابا خالد ! مقدارى هيزم تهيه كن تا بيفروزيم !
گفتم : به خدا سوگند ، در اين جا يك چوب نيز پيدا نمىشود !
فرمود : نه ، اى اباخالد ! اين طور نيست ، همين رو به رويت را برو ، مرد عربى را خواهى ديد كه دو بار هيزم با خود دارد ، از او بخر و زياد چانه نزن .
من سوار الاغم شدم و به آن سمت رفتم ، به مرد عربى برخوردم كه دو بار هيزم داشت ، هيزم را خريدم و آوردم و آن روز آتش افروختند . ما مقدارى غذا داشتيم ، براى آن حضرت آوردم و حضرتش ميل كرد .