گفتم : قربانت گردم ، مىبينم شما را پيش اين ستمگر مىبرند و اطمينانى به او نيست !
فرمود : اى اباخالد ! ناراحت نباش ، از او به من آزارى نمىرسد ، در فلان سال ، در فلان ماه و در فلان روز در آغاز شب منتظر من باش كه - ان شاء اللَّه - تو را خواهم ديد .
ابوخالد مىگويد : من با همه وجود ماهها و روزها را مىشمردم تا آن روز فرارسيد ، سر راه رفتم ، اما تا غروبِ آفتاب كسى را نديدم ، از اين رو به شك افتادم و در دلم موضوع بزرگى پديد آمد . ناگاه در نزديك افق چشمم به شخصى افتاد كه مىآيد ، وقتى نزديك شد ديدم موسى بن جعفر عليهما السلام پيشاپيش سواران بر استرى سوار است ، نگاهى به من كرد و فرمود : هان اى اباخالد !
گفتم : بلى ، قربانت گردم .
فرمود : مبادا شك كنى ، خدا شيطان را رد كرد ، تو ترديد كردى .
عرض كردم : قربانت گردم ، مقدارى شك برايم پيدا شد .
اباخالد مىگويد : من از رهايى آن حضرت خوشحال شدم و عرض كردم : سپاس خدايى را كه شما را از دست اين ستمگر نجات داد .
فرمود : به خدا سوگند ! اى اباخالد ! يك بار ديگر آنها مرا مىبرند ، ديگر از دست آنها خلاصى ندارم .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٤٣