تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
گفت : كشتى ما در امواج خروشان دريا شكست ، سه شبانه‌روز روى تخته پاره‌اى در دل امواج بودم ، ناگاه موجى مرا به داخل خشكى برد ، ديدم ناحيه سرسبزى است كه درختان زيادى دارد و جويبارى روان است ، زير سايه درختى به خواب رفتم ، ناگاه در خواب صداى وحشتناكى شنيدم ، از ترس بيدار شدم ، ديدم دو حيوان شبيه به اسب با هم جنگ مىكنند ، نمىتوانم بگويم چطور بودند . همين كه مرا ديدند ، داخل دريا شدند . در اين موقع پرنده‌اى عظيم الجثّه را ديدم كه كنار غارى نزديك كوه به زمين نشست ، برخاستم خود را پشت درخت‌ها پنهان كردم تا نزديك آن پرنده رسيدم ، مىخواستم او را از نزديك ببينم . همين كه مرا ديد ، پرواز كرد ، من نيز از پى او دويدم . وقتى نزديك غار رسيدم ، صداى تسبيح ، تهليل ، تكبير و تلاوت قرآن شنيدم ، جلو رفتم ، يك نفر از درون غار مرا صدا زد : اى على بن صالح طالقانى ! داخل شو ، خدا تو را رحمت كند . داخل غار شدم ، سلام كردم ، شخصى بزرگوار ، با جلالت و خوش قد و قامت و تنومند ديدم كه جلوى سرش مو نداشت و چشم‌هاى درشتى داشت .