سرورم ! مظلوم ، مغصوب و ستمديده هستى
81 . خالد جوّاز مىگويد :
روزى خدمت حضرت اباالحسن عليه السلام شرف ياب شدم ، آن حضرت در آن روز در « رميله » ساكن بود ، همين كه در حياط خانه چشمم به ايشان افتاد ، با خودم گفتم : پدر و مادرم به فدايت ، سرورم ! مظلوم ، مغصوب و ستمديده هستى . آن گاه به حضرتش نزديك شدم و پيشانى مباركش را بوسيدم و خدمتش نشستم . حضرتش به جانب من رو كرد و فرمود :
خالد ! ما از اين موضوع آگاهتريم ، اين سخنان را با خود مگو !
عرض كردم : فدايت شوم ! به خدا سوگند منظورى نداشتم .
فرمود : ما از اين موضوع از ديگران آگاهتريم ، اگر بخواهيم ، به سوى ما برمىگردد ، ولى براى اين گروه مدّت و پايانى است كه بايد به پايان آن برسند .
گفتم : ديگر چنين كارى نمىكنم و در دل چيزى نمىگويم .
فرمود : نه ، هرگز چنين نكن !
از خدا بخواه به من خانه ، همسر ، فرزند و خدمتكار عنايت فرمايد . . .
82 . حماد بن عيسى مىگويد :
روزى در بصره خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام شرف ياب شدم و عرض كردم : فدايت شوم ، از خدا بخواه به من خانه ، همسر ، فرزند و خدمتكار عنايت فرمايد و هر سال توفيق دهد كه به زيارت خانه خدا مشرّف شوم .