گفتم : اى امير المؤمنين ( ! ! ) به خدايى كه محمّد را به پيامبرى برانگيخت سوگند ! هيچ كس يك درهم يا دينارى به عنوان خراج براى من نياورده ، ولى ما خاندان ابو طالب هديه و پيشكشى را كه خداوند براى پيامبرش حلال نموده ، مىپذيريم . آن جا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است :
« اگر براى من پاچه گوسفندى هديه بياورند مىپذيرم و اگر براى خوردن دست گوسفندى دعوت نمايند ، اجابت مىكنم » .
امير المؤمنين خود مىدانند كه ما در تنگدستى قرار گرفتهايم و دشمن بسيارى داريم ، خلفاى پيشين ما را از گرفتن خمس كه قرآن شاهد آن است ، منع نكردهاند . ما در تنگدستى قرار گرفتهايم ، صدقه بر ما حرام است كه خداوند به جاى آن ، خمس را براى ما قرار داده و ما از قبول هديه مجبور هستيم و تمام اينها را امير المؤمنين خود اطلاع دارد .
آن گاه سخن من تمام شد ، هارون سكوت كرد .
سپس گفتم : اگر امير المؤمنين به پسر عمويش اجازه دهد حديثى را از پدران خود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كنم .
گويى پيشنهاد مرا غنيمت دانست و گفت : اجازه دارى ، بگو .
گفتم : پدرم از جدم از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد كه فرمود : « هر گاه دو خويشاوند نزديك يك ديگر آيند و با هم دست بدهند خويشاوندى به هيجان مىآيد » . اگر صلاح بدانيد دست خود را به من بدهيد .
هارون دست خود را به سوى من دراز كرد ، سپس گفت : نزديك بيا !
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٢٥