جلو رفتم با من مصافحه كرد و مدتى مرا در آغوش گرفت ، ديدم چشمهايش از اشك پر شد . گفت : بنشين موسى ! ناراحت نباش راست گفتى ، جدّت نيز درست فرمود ، چنان خون من به جوش آمد و هيجانى در من پيدا شد كه فهميدم تو با من همنژاد و همخون هستى و آنچه گفتى صحيح است .
من مايلم پرسشى از تو بنمايم ، اگر پاسخ دهى و بدانم راست گفتهاى تو را رها مىكنم و كمكات خواهمكرد و حرف ديگران را درباره تو نخواهم پذيرفت .
گفتم : هر چه را بدانم پاسخ خواهم داد .
گفت : چرا شما شيعيان خود را باز نمىداريد از اين كه به شما مىگويند : اى فرزند رسول خدا ! با اين كه شما فرزندان على و فاطمه هستيد ، چون او ظرفى است و فرزند به پدر نسبت دارد نه مادر .
گفتم : اگر اميرالمؤمنين ( ! ) صلاح بداند مرا از پاسخ اين پرسش معذور دارد .
گفت : امكان ندارد ، بايد پاسخ دهى .
گفتم : پس آيا در امان هستم كه آسيبى از سلطان به من نرسد ؟
گفت : در امان هستى .
گفتم : اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم ، بسم اللّه الرَّحمن الرَّحيم « و اسحاق و يعقوب را به او ( ابراهيم عليه السلام ) بخشيديم ؛ و همه را هدايت نموديم و نوح را پيش از آن هدايت كرديم ، و از فرزندان او ، داوود ، سليمان ، ايوب ، يوسف ، موسى ، هارون را ( هدايت كرديم ) و اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم . و همچنين زكريا ، يحيى و عيسى را » .
گفتم : پدر عيسى كيست ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٢٧