تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
برادرم جواب داد و فرمود : كيستى ؟ گفتم : على است . فرمود : اكنون مىآيم . آن حضرت وضو را طول مىداد ، من گفتم : شتاب كنيد ! فرمود : شتاب مىكنم . سپس تشريف آورد كه پارچه رنگ كرده‌اى به گردنش بسته بود و پايين آستانه در نشست . على بن جعفر عليه السلام گويد : من به جانب آن بزرگوار خم شدم و سرش را بوسيدم و گفتم : من براى كارى آمده‌ام كه اگر بپذيريد از توفيق خداست و اگر غير از آن باشد ، ما خطاى بسيار داريم . فرمود : چه كار است ؟ گفتم : اين برادرزاده شماست كه مىخواهد با شما خداحافظى كند و به بغداد برود . فرمود : بگو بيايد . من او را كه در كنارى ايستاده بود ، صدا زدم . او نزديك آمد و سر حضرت را بوسيد و گفت : قربانت گردم ، مرا سفارشى بفرما ! فرمود : به تو سفارش مىكنم كه در باره خون من از خدا بترسى . او پاسخ داد : هر كه در باره تو بدى خواهد ، خدا او را كيفر كند . او همانطور به بدخواه آن حضرت نفرين مىكرد كه دوباره سرش را بوسيد و گفت : عمويم ! مرا سفارشى كن ! فرمود : تو را سفارش مىكنم كه در باره خون من از خدا بترسى .