فرمود : سبحان اللَّه ! ما تا متعهد هزينه سفر نشويم ، تكليف نمىكنيم .
پس به راه افتاديم تا به آن مكان رسيديم . حضرت پيش از من فرمود :
در اين جا بارها همسايگان و عموهايت را ملاقات كردهاى .
عرض كردم : آرى .
سپس داستان را براى او شرح دادم .
به من فرمود : اما آن كنيز هنوز نيامده است ، وقتى آمد سلام آن حضرت را به او مىرسانى .
سپس به مكّه رفتيم و در همان سال آن كنيز را خريدارى فرمود و مدتى نگذشت كه كنيز حامله گشت و آن پسر را زاييد .
يزيد گويد : برادران امام رضا عليه السلام اميد داشتند كه ( در امامت ) وارث امام كاظم عليه السلام باشند . از اين رو بىگناه با من دشمن شدند . اسحاق بن جعفر به آنان مىگفت : به خدا سوگند ، من ديدم كه يزيد در مجلس موسى بن جعفر عليهما السلام در جايى مىنشست كه من در آن جا نمىنشستم .
قربانت گردم ، مرا سفارشى بفرما !
57 . موسى بن قاسم بجلى مىگويد : على بن جعفر عليه السلام گويد :
عمره رجب را انجام داديم و در مكه بوديم كه محمد بن اسماعيل ( نوه امام صادق عليه السلام ) نزد من آمد و گفت : عمو جان ! من مىخواهم به بغداد بروم و دوست دارم كه با عمويم اباالحسن يعنى موسى بن جعفر عليهما السلام خداحافظى كنم . دلم مىخواهد تو نيز همراه من باشى .
اندكى از مغرب گذشته بود ، وقتى رسيديم با او به طرف برادرم كه در منزل « حوبه » بود ، رهسپار شديم ، من در زدم .