از محتواى قرآن آگاه نبودى ) ؛ ولى ما آن را نورى قرار داديم كه بوسيلهء آن هركه را بخواهيم بدان هدايت مىكنيم » .
فرمود : محققاً خدا تو را هدايت فرموده است . آنگاه سه بار فرمود : خدايا ؛ هدايتش فرما ، پسر جان ، هرچه خواهى بپرس .
عرض كردم : پدر و مادرم و خانوادهء من نصرانى هستند ، و مادرم نابينا است ، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ( اشكالى ندارد يا از آنها جدا شوم ) ؟
حضرت فرمود : آنها گوشت خوك مىخورند ؟
عرض كردم : نه ، حتى به آن دست هم نمىزنند .
فرمود : باكى نيست ، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن و چون بميرد او را به ديگرى وامگذار ، خودت به كارش اقدام كن ، و به كسى مگو نزد من آمدهاى تا در « منى » پيش من آيى انشاءاللَّه .
زكريّا گويد : من در « مِنى » خدمت حضرت شرفياب شدم در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند و او مانند معلم كودكان بود كه گاهى اين و گاهى آن از او سؤال مىكرد ( و او پاسخ مىداد ) .
چون به كوفه رفتم نسبت به مادرم مهربانى كردم ، و خود به او غذا مىدادم و جامه و سرش را از كثافات پاك مىكردم و خدمتگزارش بودم .
مادرم به من گفت : پسر جان ، تو زمانى كه دين مرا داشتى با من چنين رفتار نمىكردى ، اين چه رفتار است كه از تو مىبينم از زمانى كه از دين ما رفته و به دين حنيفيه ( يعنى اسلام ) گراييدهاى ؟
گفتم : مردى از فرزندان پيغمبر ما به من چنين دستور داده .
مادرم گفت : آن مرد پيغمبر است ؟
گفتم : نه بلكه پسر يكى از پيغمبران است .
مادرم گفت : پسر جان ؛ اين مرد پيغمبر است ، زيرا دستورى كه به تو داده از
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام صادق ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٨٧