تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
جابر گفت : اى پسر رسول خدا ! به خدا سوگند كه نابود شدم ؛ زيرا من در انجام حق برادرانم كوتاهى كردم و نمىدانستم كه انجام ندادن اين امور حتى يك دهم آن نيز موجب كوتاهى مىشود و انجام اين امور ضرورى است . اى پسر رسول خدا ! من به سوى خداى متعال از آنچه كه نسبت به رعايت حقوق برادران مؤمنم كوتاهى كردم ، توبه مىكنم .

مىخواهم تو را بكشم !

71 . شيخ طوسى رحمه الله در كتاب امالى چنين نقل مىكند : امام زين‌العابدين عليه السلام به قصد حج رو به مكّه نمودند تا اين كه به يك وادى بين مكه و مدينه رسيدند . در اين هنگام مردى راهزن به جناب زين‌العابدين عليه السلام برخورد و گفت : پياده شو ! حضرت فرمودند : چه كاردارى ؟ گفت : مىخواهم تو را بكشم و هر چه مال با توست بگيرم . فرمودند : من هر چه دارم با هم تقسيم مىكنيم و تو را حلال مىكنم . دزد گفت : نه . حضرت فرمودند : مرا رها كن تا هر چه مىخواهى به تو بدهم . قبول نكرد . حضرت فرمودند : پس خدايت كجاست ؟ دزد گفت : خواب است . در اين هنگام دو شير مقابلش درآمدند ، يكى سر و ديگرى پايش را گرفت . حضرت فرمودند : گمان مىكردى كه خداى تو خواب است ؟