آن گاه فرزندش امام محمد باقر عليه السلام را صدا زد و فرمودند : اى پسرم !
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند : بله سرورم !
حضرت فرمودند : وقتى فردا فرا رسيد به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله برو و آن ريسمانى را كه به وسيله جبرئيل عليه السلام بر جدمان نازل شده با خودت ببر و آن را به آهستگى تكان بده و مبادا آن را محكم تكان بدهى ! خدا را درياب ! مبادا كه همه مردم نابود شوند .
جابر مىگويد : از گفتار امام به فكر فرورفته و تعجب كردم و نمىدانستم به سرورم چه بگويم . صبح به سراغ حضرت امام باقر عليه السلام رفتم ، در حالى كه شب را با حرصى عجيب براى ديدن ريسمان و حركت آن سپرى كردم . هنگامى كه كنار شترم بودم ، امام باقر عليه السلام خارج شدند ، من بر ايشان سلام كردم و جواب سلامم را دادند و فرمودند : چه شده ؟
چرا صبح آمدهاى ؟ هيچ وقت اين موقع نمىآمدى ؟
گفتم : اى پسر رسول خدا ! شنيدم پدر بزرگوارت ديروز مىفرمود : اين ريسمان را بگير و به مسجد پيامبر برو و آن را به آرامى تكان بده و مبادا آن را به شدت تكان بدهى كه همه مردم را نابود كنى !
امام عليه السلام فرمودند : اى جابر ! اگر وقت معلوم ( قيامت ) و اجلى حتمى و قضا و قدرى پيشبينى شده نبود ، به خدا سوگند ، زمين اين مخلوقات وارونه شده را در يك لحظه ؛ بلكه يك لحظه و يك چشم برهم زدن در خود فرو مىبرد ؛ ولى ما اهلبيت ، بندگان گرامى داشته شده هستيم ، هيچ وقت در گفتار از خدا پيشى نمىگيريم و همانهايى هستيم كه به امر خدا كار انجام مىدهند .
جابر مىگويد : به امام باقر عليه السلام گفتم : چرا اين كار را با ايشان مىكنيد ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢١٥