تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
امام فرمودند : مگر ديروز در حضور پدرم حاضر نبودى كه شيعيان از آنچه ناصبىهاى ملعون و گروه قدريه كوته‌نظر بر ايشان روا مىدارند شكايت مىكردند . گفتم : بله اى سرورم ! امام فرمودند : من مىخواهم آن‌ها را بترسانم و دوست دارم كه گروهى از ايشان نابود شوند و خداوند سرزمين‌هايش را از آن‌ها پاك گرداند و بندگان به آرامش برسند . گفتم : اى سرورم ! چگونه آن‌ها را مىترسانيد در حالى كه تعداد آن‌ها بيش از شمارش است ؟ امام فرمودند : با من به مسجد بيا تا قدرت خداى متعال را به تو نشان دهم . جابر مىگويد : با ايشان به مسجد رفتم ايشان دو ركعت نماز به جا آوردند ، پس گونه مبارك را بر خاك نهاده و كلماتى را بر زبان راندند . آن گاه دست را بالا بردند و از آستين مبارك ريسمان نرمى را كه از آن بوى مشك مىآمد و به نظر مىرسيد كه از رشته بافته شده لطيف‌تر بود ، بيرون آوردند و فرمودند : سر ريسمان را بگير و آرام راه برو و مبادا آن را به حركت درآورى . پس من سر ريسمان را گرفتم و به آرامى رفتم . چند لحظه بعد امام فرمودند : اى جابر ! بايست . پس من ايستادم و ايشان حركتى آرام به ريسمان دادند ؛ به طورى كه آن قدر حركت نامحسوس بود كه من فكر كردم اصلًا حركتى انجام نشده است . سپس فرمودند : سر ريسمان را به من بده . من آن را به ايشان دادم و گفتم : اى پسر رسول خدا ! چه كار كرديد ؟ حضرت فرمودند : واى بر تو ! برو به ميان مردم و حالشان را بنگر !