جابر مىگويد : از بنى اميه و طرفدارانش به امام بزرگوار و مبين ، پاكترين پاكان ، زينت عبادت كنندگان و سرور زاهدان و خليفه خدا براى بندگان در روى زمين جناب على بن الحسين عليهما السلام شكايت كردم و گفتم :
اى پسر رسول خدا ! ما زير هر سنگ و سوراخى كه پنهان شويم پيدا كرده و مىكشند و مىخواهند ما را ريشهكن كنند ، لعن بر اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام را بر منبرها ، منارهها ، بازارها و همه راهها علنى كردهاند و از ايشان بيزارى مىجويند ؛ به طورى كه در مسجد پيامبر جمع مىشوند و به طور آشكار به حضرت على عليه السلام لعن مىكنند و هيچ كس مخالفت نمىكند و از اين كار متنفّر نمىشود و اگر كسى با آن مخالفت كند همگى بر او هجوم آورده و مىگويند : اين رافضى ( نپذيرنده ) و بوترابى ( كنيه حضرت على عليه السلام ) است ( يعنى پيرو حضرت على عليه السلام است ) او را به نزد حاكم ببريد و مىگويند : اين شخصى از ابوتراب به نيكى ياد مىكند . آن گاه او را كتك زده و زندانى مىكنند و بعد هم او را به قتل مىرسانند . وقتى كه امام عليه السلام آن مطالب را از من شنيد به آسمان رو كردند و فرمودند :
خداوندا ! اى سرور من ! تو پاكى ، چه بسيار صبر دارى ، مقامت بسى بلند است و حكومتت در بالاترين جايگاه قرار دارد .
اى خداى من ! به بندگانت در سرزمينها مهلت دادى به طورى كه آن ها گمان كردند تا ابد به آن ها مهلت دادهاى و همه اين اعمال در پيش تو عيان است و بر قضا و قدر تو غلبه نخواهند كرد و تدبير حتمى تو را كه هر چه و هر جا اراده كند رد نمىكند و تو به ما نسبت به خودمان آگاهترى .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢١٣