60 . حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند : پدرم با گروهى از اهل بيتش عازم سفرى بودند ، در برخى از منازل دستور دادند تا در حياط آن سفره غذا پهن شود . هنگامى كه سفره پهن شد تا غذا بخورند آهويى از صحرا به سمت پدرم آمد و صدا كرد . افراد گفتند : اى پسر رسول خدا ! اين آهو چه مىگويد ؟
فرمودند : شكايت مىكند كه سه روز است كه هيچ چيزى نخورده ، كارى با آن نداشته باشيد تا من از آن بخواهم بيايد با ما غذا بخورد .
گفتند : چشم .
حضرت آهو را صدا كردند . آهو آمد و شروع به غذا خوردن با آن ها كرد . يكى از آن افراد دستش را بر پشت آن آهو كشيد و آهو فرار كرد .
پدرم فرمود : آيا شما به من قول نداديد كه كارى با آن نداشته باشيد ؟
آن شخص قسم خورد كه قصد سويى نداشته .
پدرم با او صحبت كرد و به آهو گفت : برگرد ! مشكلى براى تو نيست .
حيوان برگشت شروع به خوردن كرد تا سير شد . پس صدايى كرد و رفت .
اصحاب گفتند : اى پسر رسول خدا ! آهو چه گفت ؟
امام فرمودند : براى شما دعا كرد و رفت .
چرا برخى دشمنان بر ما برترى داده شدهاند ؟
61 . برسى رحمه الله در كتاب « مشارق الأنوار » چنين روايت مىكند :
مردى به امام على بن الحسين عليهما السلام گفت : چرا دشمنان بر ما برترى داده شدهاند ميان آن ها كسانى هستند كه از ما زيباترند ؟