گفتم : چه دفترهايى ؟
فرمود : دفترهايى كه نامهاى شيعيان ما در آن ثبت شده است .
گفتم : فدايت شوم ! اسم مرا نشانم بده .
فرمود : فردا صبح بيا .
فردا صبح با پسر برادرم كه سواد خواندن داشت خدمت ايشان شرفياب شدم ، ولى من نمىتوانستم بخوانم .
فرمود : اين صبحگاه براى چه آمدى ؟
عرض كردم : براى وعدهاى كه به من داديد .
فرمود : اين پسرك كيست ؟
گفتم : پسر برادر من است كه با سواد است ، ولى من سواد ندارم .
فرمود : بنشين .
من نشستم . آن گاه حضرتش دستور داد دفتر متوسطى را بياورند .
وقتى دفتر را آوردند ، پسرك نگاه مىكرد كه ناگاه اسمها مىدرخشيدند در همان بين كه مىخواند يك مرتبه گفت : عمو جان ! اسم من اين جاست !
گفتم : مادرت به مرگ تو بنشيند ! نام من كجاست ؟
نگاهى كرد و گفت : اين هم نام تو .
هر دو شاد و خوشحال شديم و آن جوان در نهضت كربلا در ركاب سالار شهيدان امام حسين عليه السلام شهيد شد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام حسن و امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 23
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣