تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى حضرت زهرا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
به فاطمه عليها السلام گفتند : برو على عليه السلام را بياور ! گمان نداريم رسول خدا صلى الله عليه و آله جز او را بخواهد . فاطمه عليها السلام در پى على عليه السلام فرستاد . چون على عليه السلام وارد شد رسول خدا صلى الله عليه و آله ديدگانش را گشود و رويش برافروخت و فرمود : اى على ! نزد من بيا . او را نزد خود خواست ، دستش را گرفت و او را بالاى سر خود نشانيد و بىهوش شد و حسن و حسين عليهما السلام آمدند و شيون و گريه مىكردند و خود را روى رسول خدا صلى الله عليه و آله انداختند . على عليه السلام خواست آن‌ها را كنار نمايد ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد و فرمود : اى على ! بگذار من آن‌ها را ببويم و آن‌ها مرا ببويند ، من از آن‌ها توشه گيرم و آن‌ها از من توشه گيرند ، به طور قطع پس از من به آن‌ها ستم خواهد شد و به ستم كشته خواهند شد ، لعنت خدا بر كسى كه به آن‌ها ستم كند . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سه بار اين را گفت و دست دراز كرد و على عليه السلام را درون بستر خود كشيد و لب بر لبش نهاد و با او رازى طولانى گفت تا جان پاكش برآمد . على عليه السلام از زير بستر پيامبر بيرون آمد و گفت : خداوند براى شما در عزاى پيامبر كه خدا جانش را گرفت پاداش دهد . در اين هنگام آواز شيون و گريه برخاست . به اميرمؤمنان على عليه السلام گفتند : رسول خدا صلى الله عليه و آله با تو چه راز گفت وقتى تو را درون بستر خود برد ؟ فرمود : هزار دروازه علم به من آموخت كه هر دروازه‌اى هزار دروازهء ديگر براى من مىگشايد .

دخترم ! چرا رنگ صورت تو زرد شده و حدقهء چشمانت تغيير كرده است ؟ !

25 - ابن عبّاس گويد :