تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
قنبر رفت و فرمان على عليه السلام را به آنها رساند ، آن دو درخت مانند فرار ترسو از پهلوان شجاع از هم جدا شدند . آنگاه على عليه السلام رفت تا قضاى حاجت كند . عده‌اى از منافقان بى شرمانه در پى حضرتش رفتند تا ببينند آن بزرگوار چگونه قضاى حاجت مىكند ! ! وقتى على عليه السلام لباسش را بلند كرد ، خدا ديده آنها را كور كرد و نتوانستند چيزى ببينند و صورت‌هايشان را برگرداند ، دوباره چشم‌هايشان به حالت اوّل خود برگشت و همه جا را ديدند ، وقتى دوباره صورتشان را به طرف امام عليه السلام گرداندند ، باز هم كور شدند و هيچ جا را نديدند ، تا آن كه حضرتش قضاى حاجت كرد و برخاست و به سوى لشكر خود برگشت . آن منافقان كوردل هشتاد مرتبه اين كار را انجام دادند و هر مرتبه كه به طرف امام نگاه مىكردند ، جايى را نمىديدند ، وقتى رو برمى گردانيدند همه جا را مىديدند . سپس خواستند به همان جايى كه على عليه السلام قضاى حاجت كرده بود ، بروند ، ولى نمىتوانستند از جايشان حركت كنند ، و چيزى ببينند ، وقتى از تصميم خود منصرف مىشدند ، مىتوانستند از جاى خود حركت كنند . اين كار را تا صد مرتبه تكرار كردند تا آن كه بانگ رحيل و كوچ براى حركت لشكر بلند شد و آنها به همراه لشكر حركت كردند ، و نتوانستند به هدف باطل خود برسند . اين امر شگفت فقط به گردن‌كشى ، طغيان‌گرى و زياد روى آنها در كفرورزى و لجاجتشان افزود .