آنگاه رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، اى امير مؤمنان !
فرمود : و امّا سوّمى اى برادر يهودى ! اين بود كه همو كه پس از پيامبر ( به ناحق ) جاى او نشسته بود همواره مرا مىديد و هر روز از گرفتن حق من و شكستن بيعت من عذر خواهى مىنمود و ديگرى را سرزنش مىكرد و از من حلاليّت مىخواست .
و من مىگفتم : روزگار او به سر مىآيد ، آنگاه حقى كه خداوند بر من قرار داده به آسانى به من مىرسد بىآن كه در اسلام - با آن كه آيين تازه و نوپايى بود و به جاهليت نزديك بود - در جهت منازعه در طلب حق من ، حادثهاى پديد آيد ، شايد فلانى بگويد : آرى و فلانى بگويد : نه . و اين كار از سخن به مرحلهء عمل درآيد .
از طرفى ، گروهى از خواص اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله كه آنان را در نصيحت و خيرخواهى به خاطر خدا و پيامبرش و كتاب و دينش مىشناختم ، به طور مكرّر در آشكار و نهان نزد من مىآمدند و مرا به گرفتن حقّ خود دعوت مىكردند و جان خود را در يارى من بذل مىنمودند تا بيعتى را كه من بر گردن آنها داشتم ، ادا كنند .
من مىگفتم : اندكى صبر كنيد ! شايد خداوند به آسانى و بدون منازعه و خون ريزى ، آن را به من برساند .
اى پديدهها در حالى طى مىشد كه بسيارى از مردم پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله به شكّ و ترديد افتادند و كسانى كه شايستگى خلافت را نداشتند در آن طمع كردند و هر قومى گفتند : از ما اميرى باشد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٤١