فرمود : آرى ، سوگند به پروردگار كعبه ! اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه به من فرموده است .
گفتم : اى امير مؤمنان ! چرا با من چنين رفتار مىكنند ؟
فرمود : آن مرد فرومايه زشت خو و فرزند زن بدكار عبيداللَّه بن زياد تو را دستگير مىكند .
ميثم گويد : على عليه السلام همواره به صحرا مىرفت ، من نيز به همراه حضرتش مىرفتم ، روزى از كنار درخت خرمايى گذشت ، رو به من كرد و فرمود : اى ميثم ! بين تو و اين درخت ارتباطى است .
هنگامى كه عبيداللَّه زياد فرماندار كوفه شد ، بعد از استقرار زمامداريش نظرش را درخت خرمايى كه در كناسه بود جلب كرد ، آن را شكافت ، و از اين فال بد زد ، دستور داد آن را ببرند ، يكى از نجّارها آن درخت را خريد و چهار قطعه كرد .
ميثم گويد : به فرزندم صالح گفتم : ميخى آهنى بردار و نام من و نام پدرم را روى آن بنويس و آن را در يكى از قطعهها بكوب .
چند روزى گذشت ، گروهى از بازاريان نزد من آمدند و گفتند : ميثم ! برخيز همينك نزد امير برويم . از عامل و متولّى امور بازار به امير شكايت كنيم و از او بخواهيم كه او را عزل كرده و ديگرى را به جاى منصوب نمايد .
من سخنگوى آنها بودم . وقتى نزد امير رفتيم . با شيوهء خاصّى شكايت را مطرح كردم ، امير از طرز بيان من در شگفت شد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٥٤