رشيد هجرى گفت : اى امير مؤمنان ! خرماى اين درخت چه قدر خوشمزه است ؟ !
فرمود : اى رشيد ! آگاه باش كه تو را از شاخهء اين درخت بر دار خواهند زد !
رشيد هجرى گويد : بعد از اين خبر ، روزها مكرّر كنار آن نخلهء خرما مىرفتم و به آن آب مىدادم ، تا آن كه امير مؤمنان على عليه السلام به شهادت رسيد .
روزى به كنار آن نخلهء خرما آمدم ، ديدم شاخهء آن بريده شده ، با خود گفتم : اجلم نزديك شده است .
روز ديگرى مأمور ابن زياد آمد و گفت : امير تو را مىخواند .
وقتى داخل قصر مىشدم ، ديدم نخلهء خرما خشكيده است .
روز ديگرى آمدم ديدم نيمهء تنهء درخت به سان دو چوبهء كنار چاه شده كه با آن آب مىكشند . با خودم گفتم : دوستم به من دروغ نگفته است .
در اين حال مأمور ابن زياد آمد و گفت : امير تو را مىخواند .
مىخواستم وارد قصر شوم ، ديدم همهء درخت همانند چوبهء كنارى چاه شده ، با پايم به آن زدم و گفتم : ( اى درخت ! ) من براى تو بزرگ شدهام و تو براى من روييدهاى .
آنگاه مرا به قصر عبيداللَّه بردند ، ابن زياد گفت : بياوريد كسى را كه مولايش دروغ گو است .
گفتم : به خدا سوگند ! نه من دروغ گو هستم ، نه مولايم . بى ترديد او به من خبر داده كه تو دستها ، پاها و زبان مرا قطع مىكنى .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٤٥