قنوا گفت : به خدا سوگند ! چند روزى نگذشت كه عبيداللَّه بن زياد زنازاده پدرم را احضار كرد و از او خواست تا از امير مؤمنان على عليه السلام بيزارى بجويد .
پدرم امتناع كرد .
پسر زياد به پدرم گفت : مولايت گفته تو به كدامين مرگ مىميرى ؟
پدرم گفت : دوستم به من خبر داده كه تو مرا دعوت مىكنى كه از او دورى بجويم و من نمىپذيرم ، دستور مىدهى كه دست ، پا و زبانم را قطع كنند .
عبيداللَّه بن زياد گفت : به خدا سوگند ! سخن او را دروغ مىسازم .
آنگاه دستور داد كه دست و پاى او را بريدند ، ولى زبانش را قطع نكردند .
من پيكر او را حمل كردم و به او گفتم : پدر جان ! از آنچه با تو كردند دردى هم احساس مىكنى ؟
گفت : نه ، دخترم ! مگر به مقدار فشارى كه از ازدحام جمعيّت احساس مىشود .
هنگامى كه او را از قصر بيرون آورديم ، مردم اطراف او اجتماع كردند ، گفت : قلم و كاغذ بياوريد تا وقايعى را كه تا روز قيامت رخ مىدهد ، براى شما بازگو كنم .
در اين حال عبيداللَّه به حجّام دستور داد تا زبانش را هم قطع كند . وى در همان شب از دنيا رفت . رحمت خد بر او باد .
راوى گويد : اميرمؤمنان على عليه السلام همواره او را رشيد البلايا مىناميد ، او از حوادث و زمان مرگ افراد با خبر بود و به هركسى مىگفت : تو در فلان
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٤٢