تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
دختر راشد در ادامه مىگويد : سوگند به خدا ! چند روزى سپرى نشد تا اين كه ابن زياد مأمور فرستاد تا پدرم را گرفتند و از او خواستند تا از على عليه السلام تبرّى بجويد . ولى پدرم نپذيرفت . ابن زياد گفت : صاحب تو مرگ تو را با كدامين مرگ خبر داده است ؟ پدرم گفت : دوستم به من فرمود : تو مرا به برائت از او فرا مىخوانى ، من نمىپذيرم ، پس تو دست ، پا و زبان مرا مىبرى . ابن زياد گفت : به خدا سوگند ! دروغ صاحب تو را ثابت مىكنم ! ! ابن زياد لعين گفت : دست و پايش را ببريد ، ولى به زبانش آسيب نرسانيد . دخترش مىگويد : دست و پاى پدرم را بريدند ، آنگاه به خانه آوردند . گفتم : پدر جان ! قربانت گردم ! دردى ندارى ؟ گفت : نه ، به خدا سوگند ! دخترم ! جز دردى كه از فشار ازدحام مردم مىرسد ، احساس درد نمىكنم . آنگاه همسايگان و آشنايان به عيادت و همدردى او آمدند ، پدرم گفت : كاغذ و قلم بياوريد تا از چيزهايى كه مولايم امير مؤمنان على عليه السلام به من آموخت ، براى شما بگويم . كاغذ و قلم آوردند ، او پيشگويىها و حوادثى را كه رخ خواهد داد بيان مىكرد و به امير مؤمنان على عليه السلام اسناد مىداد . تا اين كه خبر به ابن زياد رسيد ، به حجّام دستور داد تا زبانش را قطع كند . حجّام زبان راشد را قطع كرد و او در همان شب از دنيا رفت .