سرگشته و شگفت زده شديم . ناگاه خدمتكاران ، كنيزان و پسران و غلامان زيباروى - كه مانند درّ و صدف بودند - به حضرتش مىگفتند : اى امير مؤمنان ! شوق ما به شما و شيعيان و دوستان شما فراوان گشت !
حضرت با دست مباركش آنها را به سكوت اشاره فرمود . سپس پاى بر زمين زد ، زمين گشوده شد ، منبرى از ياقوت سرخ ، آشكار گرديد . آنگاه حضرتش بر فراز آن رفت ، حمد و ثناى خدا نموده و بر پيامبرش درود فرستاد ، سپس فرمود : چشمهايتان را بر هم نهيد .
ما چشم بر هم نهاديم ، در آن زمان صداى فرشتگان را همراه با گفتن تسبيح ، تهليل ، تحميد ، تعظيم و تقديس مىشنيديم .
آنگاه فرشتگان در برابر حضرتش ايستادند و گفتند : به هر چه فرمان توست ما را فرمان ده اى امير مؤمنان و اى خليفهء پروردگار جهانيان ! صلوات خدا بر تو باد !
على عليه السلام فرمود : اى فرشتگان پروردگارم ! هينك ابليس ابليسيان و فرعون فرعونيان را برايم بياوريد .
اصبغ گويد : به خدا سوگند ! كمتر از يك چشم به هم زدن ، او را نزد حضرتش حاضر كردند .
فرمود : چشمهايتان را بگشاييد .
ما چشم گشوديم در حالى كه از شدّت شعاع نور فرشتگان نمىتوانستيم به او بنگريم ، گفتيم : اى امير مؤمنان ! خدا را ، خدا را در مورد چشمهاى ما در نظر آور ، مبادا آسيبى به ديدگان ما برسد ، چرا كه ما از شدّت نور ، چيزى را نمىبينيم .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٣٠