درخت پاسخ نداد ، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : تو را به حق خودم سوگند مىدهم ! پاسخ او را بده !
راوى گويد : به خدا سوگند ! من شنيدم كه درخت مىگفت : لبيك لبيك ، اى وصى پيامبر خدا و جانشين او ! آنگاه در پاسخ امام حسن عليه السلام گفت : اى ابا محمّد ! اميرالمؤمنين عليه السلام هر شب هنگام سحر پيش من مىآمد و دو ركعت نماز مىخواند و خدا را بسيار تسبيح مىكرد ، وقتى دعايش پايان مىيافت ابرى سفيد مىآمد كه از آن بوى مشك مىوزيد و بر روى آن تختى قرار داشت ، حضرتش بر آن مىنشست و او را مىبرد و من به بركت آن بزرگوار زندگى مىكردم . چهل روز است كه از من جدا شده و همين علّت خشكى من شده است .
امير مؤمنان على عليه السلام برخاست و دو ركعت نماز خواند و دست مباركش را بر آن ماليد ، درخت سبز شد و به صورت اوّل برگشت .
آنگاه به باد دستور داد و ما را به حركت درآورد . ناگاه فرشتهاى را ديديم كه يك دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق بود . همين كه آن فرشته اميرالمؤمنين را ديد گفت : « گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست يگانهاى است كه شريكى ندارد و محمّد بنده و فرستادهء اوست خداوند او را براى هدايت و دين حق فرستاده تا دينش را بر تمام اديان پيروز گرداند گرچه شرك ورزان نپسندند و گواهى مىدهم كه تو وصى ، خليفه حقيقى و راستين او هستى » .
گفتيم : اى امير مؤمنان ! اين كيست كه يك دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق است ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٧٧