فرمود : من چشم خدا در زمينم ، زبان گوياى خدا درميان مردمم . من نور خاموش نشدنى خدا هستم ، من همان درگاه خدايم كه از آن به سوى خدا مىرويد ، و من حجّت او بر بندگانش هستم .
سپس فرمود : آيا دوست داريد انگشتر سليمان را به شما نشان دهم ؟
گفتيم : آرى .
حضرت دست مباركش را در گريبان برد و انگشترى زرّين كه نگين آن از ياقوت سرخ بود بيرون آورد . كه دو نام زيباى : « محمّد و على » بر آن نقش بسته بود .
سلمان گفت : ما از اين مطلب درشگفت شديم .
فرمود : از چه در شگفتيد ؟ ! از همچون من شگفت نيست ! من امروز شگفتىهايى را به شما نشان مىدهم كه تاكنون نديدهايد .
امام حسن عليه السلام عرض كرد : مىخواهم ياجوج و ماجوج و سدّى كه بين ما و آنها است نشان دهى .
در اين هنگام بادى كه در زير ابر بود به حركت درآمد كه صدايى مانند صداى رعد شنيديم ، ابر در هوا بالا رفت ، امير مؤمنان على عليه السلام جلو ما بود ، تا اين كه به كوه بسيار بلندى رسيديم ، ناگاه درخت خشكى ديديم كه برگهايش ريخته و شاخههايش خشك شده بود .
امام حسن عليه السلام گفت : چرا اين درخت خشك شده ؟
فرمود : از او بپرس كه او به تو پاسخ خواهد داد .
امام حسن عليه السلام پرسيد : اى درخت ! چه شده كه چنين خشك شدهاى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٧٦