انسان را آفريد ! از ملكوت آسمانها و زمين آن قدر در اختيارم هست كه اگر شما بخشى از آن آگاه شويد توان تحمّلش را نداريد .
اسم اعظم خدا هفتاد و دو حرف است كه در نزد آصف بن برخيا يك حرف بود همان يك حرف را به زبان آورد ، خداوند فاصله بين او و تخت بلقيس را فرو برد به گونهاى كه تخت را برداشت آنگاه به اندازهء يك چشم بهم زدن زمين به صورت نخستين برگشت ، در حالى كه در نزد ما - به خدا سوگند ! - هفتاد و دو حرف است . يك حرف ديگر نزد خداوند است كه آن را ويژهء خود ساخته و در علم غيب است . و لاحول ولا قوة الّا باللَّه العلى العظيم . هركه ما را شناخت ، شناخت و هر كه منكر ما شد منكر شد .
سپس حضرتش برخاست ، ما نيز برخاستيم و حركت كرديم ، ناگاه جوانى را ديديم كه بين دو قبر مشغول نماز است .
گفتيم : اى امير مؤمنان ! اين جوان كيست ؟
فرمود : صالح پيامبر است .
سپس فرمود : اين دو قبر متعلّق به مادر و پدر اوست . او خدا را بين اين دو قبر پرستش مىكند .
همين كه صالح پيامبر على عليه السلام را ديد از گريه نتوانست خوددارى كند و با دست به امير مؤمنان عليه السلام اشاره كرد ، آنگاه در حالى كه مىگريست دستش را به سينهاش گذاشت . امير المؤمنين عليه السلام در برابر او ايستاد تا از نماز فارغ شد .
گفتيم : چرا گريه مىكردى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٨٠