خواند و مقدارى دعا كرد كه ما نفهميديم . سپس با دست مباركش به طرف مغرب اشاره كرد ، طولى نكشيد كه ابرى آمد و بر روى خانه قرار گرفت و در كنار آن ابرى ديگر وجود داشت .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : اى ابر ! به اجازهء خدا پايين بيا .
ابر در حالى كه مىگفت : « گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست و به راستى كه محمّد پيامبر خداست و تو جانشين پيامبر و وصى او هستى ، هركس در اين مورد شك كند ، هلاك مىگردد و هركه به دامن مهر تو چنگ زند راه نجات و رهايى را پيموده است » پايين آمد .
آنگاه ابر به صورت سفرهاى گسترده بر زمين گسترده شد اميرالمؤمنين عليه السلام به ما فرمود : روى ابر بنشينيد .
ما روى ابر نشستيم و هر كدام جاى خود را گرفتيم ، حضرت به ابر ديگر اشاره نمود . آن نيز پايين آمد در حالى كه همان سخنان ابر نخستين را مىگفت . اميرالمؤمنين عليه السلام به تنهايى بر روى آن نشست آنگاه سخنى گفت و اشاره كرد كه به طرف مغرب برود ، ناگاه بادى وزيد و زير دو ابر زد و به آهستگى آنها را بلند كرد .
من با دقّت به اميرالمؤمنين عليه السلام نگريستم ، ديدم حضرتش روى تختى نشسته و نور از چهرهء مباركش مىدرخشد به گونهاى كه ديدگان را خيره مىكند .
امام حسن عليه السلام گفت : اى امير مؤمنان ! سليمان بن داود به وسيله انگشتر خود حكومت مىكرد و مورد اطاعت بود ، شما با چه وسيله فرمانروايى مىكنيد ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٧٥