رضاخان ، با تمسخر ، نگاهى مىكند و پيش خود فكر مىكند سربازى كه گاه به نان شبش نيازمند است ، چگونه شاه مىشود ؟ !
مدّتها گذشت و رضاخان ، به قدرت رسيد و براى زيارت بارگاه حضرت عبد العظيم عليه السلام به شهررى رفت . حرم را براى او خلوت كردند ؛ امّا سيّد پيرى در داخل حرم نشسته بود و به فرمان حكومتيان ، توجّهى نمىكرد . شاه ، وقتى به حرم وارد شد ، آن پيرمرد را شناخت . او همان آقا نور الدين بود . رضا شاه ، نزد وى رفت و به او احترام گذاشت و پيشگويىِ او را به خاطرش آورد و از او خواست كه چيزى از او بخواهد تا دستور دهد كه آن را برايش انجام دهند .
آقا نور الدين گفت : « ما استغنا داريم ! » . شاه ، دوباره سخنش را تكرار كرد . سيّد ، باز هم گفت : « ما استغنا داريم ! » . رضاشاه كه كمسواد بود ، به دربار بازگشت و همانطور كه قدم مىزد ، به يكى از اطرافيانش ( ظاهراً تقىزاده ) مىگويد : استغنا ، يعنى چه ؟ ! او مىگويد : يعنى بىنيازى .
رضاشاه ، داستان را براى او بازگو مىكند و از وى مىخواهد كه آن را براى كسى نقل نكند .
شرح زيارت جامعه كبيره يا تفسير قرآن ناطق ( فارسى ) — صفحة 437
مساهمون: محمد الريشهري
ص٤٣٧