هامش
. اين حادثه ، دختر كوچكم فاطمه ، از من خواهش مىكرد كه من ، قصّهها و داستانهاى كسانى كه مورد عنايت حضرت بقية اللَّه - روحى و أرواح العالمين له الفداء - قرار گرفتند و مشمول عواطف و احسان آن مولا شدهاند را براى او بخوانم . من هم خواهش اين دخترك دهساله را پذيرفتم و كتاب النجمالثاقب حاجىنورى را براى او خواندم . در ضمن ، من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر ، چرا متوسّل به حجّت منتظر امام ثانى عشر - عليه سلام اللَّه الملك الأكبر - نشوم ؟ لذا همانطور كه در بالا تذكّر دادم ، در حدود ساعت يازده شب ، متوسّل شدم به آن بزرگوار و با دلى پُر از اندوه و چشمى گريان ، به خواب رفتم . ساعت چهار بعد از نيمهشب جمعه ، طبق معمول ، بيدار شدم . ناگاه ، احساس كردم از اتاق پايين كه مريض سكته كرده ، آن جا بود ، صداى همهمه مىآيد . سر و صدا ، قدرى بيشتر شد و ساعت پنج و نيم - كه آن روزها اوّلِ اذان صبح بود - ، به قصد وضو آمدم پايين ، ناگهان ديدم صبيهء بزرگم كه معمولًا در اين وقت در خواب بود ، بيدار و غرق در نشاط و سُرور است . تا چشمش به من افتاد ، گفت : آقا ! مژده بدهم به شما ؟ گفتم : چه خبر است ؟ من گمان كردم خواهر يا برادرم از همدان آمدهاند . گفت : بشارت ! مادرم را شفا دادند . گفتم : كه شفا داد ؟ گفت : مادرم ، چهار بعد از نيمهشب ، با صداى بلند و شتاب و اضطراب ، ما را بيدار كرد . چون براى مراقبت مريض ، دخترش و برادرش ( حاجى مهدى ) و خواهرزادهاش ( مهندس غفّارى ) - كه اين دو نفر ، اخيراً از تهران آمدهاند مريضه را به تهران ببرند براى معالجه - ، اين سه نفر در اتاق مريض بودند كه ناگهان ، داد و فرياد مريضه بلند شد كه مىگفت : « برخيزيد آقا را بدرقه كنيد ! برخيزيد آقا را بدرقه كنيد ! » . مىبيند كه تا اينها از خواب برخيزند ، آقا رفته ، خودش كه چهار روز نمىتوانست حركت كند ، از جا مىپرد و دنبال آقا ، تا دَم درِ حياط مىرود . دخترش كه مراقب حال مادر بود و در اثر سر و صداى مادر كه : « آقا را بدرقه كنيد ! » بيدار شده بود ، دنبال مادر ، تا دم درِ حياط مىرود ، ببيند كه مادرش كجا مىرود . دمِ در حياط ، مريضه به خود مىآيد ؛ ولى نمىتواند باور كند كه خودش تا اين جا آمده . از دخترش زهرا مىپرسد كه : زهرا ! من خواب مىبينم يا بيدارم ؟ دخترش پاسخ مىدهد كه : مادرجان ! تو را شفا دادند . آقا كجا بود كه مىگفتى : « آقا را بدرقه كنيد ! » ؟ ما كسى را نديديم . مادر مىگويد : آقاى بزرگوارى ، در زى اهل علم ، سيّد عالىقدرى كه خيلى جوان نبود ، پير هم نبود ، بر بالين من آمد ، گفت : « برخيز ! خدا ، تو را شفا داد » . گفتم : نمىتوانم برخيزم . با لحنى تندتر فرمود : « شفا يافتيد . برخيز ! » . من ، از مهابت آن بزرگوار ، برخاستم . فرمود : « شفا يافتيد . ديگر دوا نخور و گريه هم مكن ! » ، و چون خواست از اتاق بيرون برود ، من شما را بيدار كردم كه او را بدرقه كنيد ؛ ولى ديدم شما دير جنبيديد ، خودم از جا برخاستم و دنبال آقا رفتم . بحمداللَّه تعالى ، پس از اين توجّه و عنايت ، حالِ مريضه فوراً بهبود يافت و چشم راستش كه در اثر سكته ، غبار آورده بود ، بر طرف شد . پس از چهار روز كه اصلًا ميل به غذا نداشت ، در همان لحظه گفت : گرسنهام . براى من ، غذا بياوريد . يك ليوان شير كه در منزل بود ، به او دادند ، با كمال ميل ، تناول نمود . ميل به غذا كرد . رنگِ رويش به جا آمد و در اثر فرمان آن حضرت كه : « گريه مكن » ، غم و اندوه از دلش بر طرف شد . . . جناب آقاى دكتر دانشى - كه يكى از دكترهاى معالج اين بانو بود - ، شفا يافتن او را برايش شرح دادم . دكتر ، اظهار فرمود : « آن مرض سكته كه من ديدم ، از راه عادى قابل معالجه نبود ، مگر آن كه از طريق خرق عادت و اعجاز ، شفا يابد » ( داستانهاى شگفت ، ص 281 ) .