مگر چه مايه بود صبر ، عاشقان تو را ؟ * ز حد گذشت دگر رنج انتظار ، بيا
ز هر كرانه شقايق دميده از دل خاك * پى تسلّىِ دلهاى داغدار ، بيا
ز عاشقان بلا كش ، نظر دريغ مدار * فروغ ديدهء نرگس ! به لاله زار ، بيا
ز منجنيق فلك ، سنگ فتنه مىبارد * مباد آنكه فرو ريزد اين حصار ، بيا
يكى به مجمع رندان پاكباز نگر * دمى به حلقهء مردان طُرفهكار ، بيا
به سوى غاشيهداران ، امير عشق ، ببين * به كوى نادرهكاران روزگار ، بيا
چه نقشها كه نبشتند بر صحيفهء دهر * ز خونشان شده روى شفق نگار ، بيا
طلايهدار تو اند اين مبشّران ظهور * به پاس خاطر اين قوم حقگزار ، بيا
در اين كوير كه سوزان بود روان سراب * تو اى سحاب كرم ، ابر فيض بار ! بيا
زدست بُرد مرا شور عشق و « جذبهء » شوق * قرار خاطر محزون بىقرار ، بيا . « 1 »
هامش
( 1 ) خوشه هاى طلائى ص 64 .