تا نقش بارگاه تو افتد به ديدهام * گردن به حسرتْ از پس ديوار مىكشم
با هر نَفَس كه مىگذرد در فراق تو * آه از خلال سينهء تبدار مىكشم
جويم اگر به رهگذرى ، خاك پاى تو * چون سرمهاى به ديدهء خونبار مىكشم
لذّت برم به راه تو اى گل ز نيشها * نوش است اگر كه منّت صد خار مىكشم
صحبت بدون ياد تو لذّت نمىدهد * زين روى ، پا ز مجلس اغيار مىكشم
يك بار اگر نگاه محبّت به من كنى * فرياد شوق از دل ، صد بار مىكشم
بودم پى گناه و تو چون سايه بر سرم * عمرى بود خجالت اين كار مىكشم
جاى گنه به دوش دلم كى بود « حسان » * تا بار حسرت و غم دلدار مىكشم . « 1 »
15 / 11 سيّد حسن حسينى « 2 »
صبحى دگر مىآيد ، اى شبزندهداران ! * از قلّههاى پر غبار روزگاران
هامش
( 1 ) . يار غايب از نظر : ص 73 .
( 2 ) . دكتر سيّد حسن حسينى ، شاعر و محقّق ، متولّد سال 1335 ش در تهران و متوفّاى سال 1383 ش است .