تا بيايد از سفر آن ماه * تا كند روشن شب ديجور
غصهء ايّام هجران را * او زِدلهامان بريزد دور
تا بيايد آن كه چشمانش * باغ نرگس زار ايمان است
تا بيايد آن كه دستانش * سرزمين سبز عرفان است
تا بيايد آن كه از رويش * خوشهء خورشيد مىبارد
جرعهاى از جام لبخندش * در دل ما ، نور مىكارد
سرزمين خشك دلهامان * تشنهء ديدار باران است
انتظار ديدن رويش * آرزوى جمله ياران است
مىدهى آيا جوابم را * انتظار ، اى واژهء جانكاه ؟
كى به پايان مىرسى ديگر * كى نمايان مىشود آن ماه ؟
آه اى خورشيد نورافشان ! * تا طلوعت چند شب مانده ؟
جانمان در فرقت رويت * در هجوم تاب و تب مانده
كى براى ديدن رويت * مردمان صف مىكشند اى دوست ؟
با لب خندان به هم گويند * آن كه غايب بود و آمد ، اوست
اى مسافر چند در راهى ؟ * چند بايد منتظِر باشيم ؟
كى به پايان مىرسد اين راه ؟ * كى به پايت نُقل مىپاشيم ؟
پيروان جملهء اديان * چشم بر راه اند بازآيى
تا كه در پايت گل افشانند * بر اساس رسم شيدايى
كى به روى چشمهاى ما * هالهاى از نور مىپاشى ؟
در زمين سرد دلهامان * بذر شوق و شور مىپاشى ؟
روزهاى عمر ما بگذشت * سالهاى عمر ، آخر شد
در فراق ديدنت هر شب * چشمها با اشك خوگر شد
جمعهها هى آمد و هى رفت * باز هم ما منتظِر مانديم