بى چين طرّهء يار ، تاتار كم ز يك تار * بى موى او به مويى هرگز مخر خُتا را
بىجامى و مدامى هرگز نپخته خامى * تا كى به تلخكامى ، سر مىبرى نگارا ؟
از دولتِ سكندر بگذر ، برو طلب كن * با پاى همّت خضر ، سرچشمهء بقا را
بر دوست تكيه بايد بر خويشتن نشايد * موسىصفت بيفكن از دست خود عصا را
بيگانه باش از خويش و زخويشتن مينديش * جُز آشنا نبيند ديدار آشنا را
پروانهوش ز آتش هرگز مشو مشوّش * دانند اهل دانش عين بقا ، فنا را
داروى جهل خواهى بطلب ز پادشاهى * كِاقليم معرفت را امروزه اوست دارا
عنوان نسخهء غيب ، سرّ كتاب لا ريب * عكس مقدّس از عيب ، محبوب دلربا را
آئينهء تجلّى ، معشوق عقلِ كلّى * سرمايهء تسلّى ، عشّاق بينوا را
اصل اصيل عالم ، فرع نبيل خاتم * فيض نخست اقدم ، سرّ عيان ، خدا را
در دست قدرت او لوح قَدَر زبون است * با كلك همّت او وَقعى مَده قضا را
اى هدهد صبا ، گوىْ طاووس كبريا را : * باز آ كه كرده تاريك ، زاغ و زغن فضا را
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٧٩