چشم راستش ساييده شده است ، امّا چشم چپش مانند ستارهء صبح در پيشانىاش مىدرخشد و لختهء خونى در آن ديده مىشود . ميان دو چشمش ، نوشته شده است : « كافر » ، به گونهاى كه هر باسواد و بىسوادى آن را مىخواند . در درياها فرو مىرود و خورشيد ، همراهش حركت مىكند . پيش رويَش ، كوهى از دود و پشت سرش ، كوهى سفيد است كه مردم آن را خوراك مىپندارند و هنگامى خروج مىكند كه قحطى شديدى است . زير پايَش ، درازگوشى سفيد است كه هر گامش يك ميل « 1 » است و زمين براى او منزل به منزل در نورديده مىشود و از آبى نمىگذرد ، جز آن كه تا روز قيامت ، در زمين فرو مىرود . با بالاترين آوايش ، ندايى مىدهد كه جِن و انسان و شيطانها از اين سو تا آن سوى آسمان ، آن را مىشنوند . او مىگويد : " دوستانم به سويم بيايند . من كسى هستم كه آفريدم و معتدل ساختم ، تقدير كردم و ره نمودم . من ، خداى برتر شمايم " ؛ ولى دشمن خدا ، دروغ مىبافد ! او فرد يكچشمى است كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود ، در حالى كه خداى شما يكچشم نيست ، غذا نمىخورد و در بازارها راه نمىرود و جا به جا نمىشود . خداوند ، بسيار برتر و والاتر از اينهاست .
هان كه بيشتر پيروانش در آن روزگار ، زنازادگان هستند و كسانى كه رداى سبز به تن دارند . خداوند ، او را در شام ، بر بالاى گردنهاى به نام گردنهء افيق ، سه ساعت از روز جمعه گذشته ، به دست كسى كه عيسى بن مريم عليه السلام پشت سر او نماز مىخواند ، مىكشد ! به هوش باشيد كه پس از اين واقعه ، رويداد دشوار ، روى مىدهد » .
گفتيم : آن چيست ، اى امير مؤمنان ؟
فرمود : « بيرون آمدن جنبدهاى از زمين از كوه صفا كه مُهر سليمان و عصاى موسى را به همراه دارد . مُهر را بر صورت هر مؤمن كه مىنهد ، در آن نقش مىبندد : " اين ، مؤمن حقيقى است " ، و بر صورت هر كافرى كه مىنهد ، در آن نوشته مىشود : " اين ، كافر حقيقى است " ، تا آن جا كه مؤمن ندا مىدهد : " واى بر تو ، اى كافر ! " و كافر ندا مىدهد : " خوشا به حال تو ، اى مؤمن ! دوست داشتم كه امروز مانند تو باشم و به رستگارى بزرگى برسم " .
هامش
( 1 ) . ميل ، واحد مسافت و يك سوم فرسنگ است .