از تو بُرد ! به خدمت همسرت ابو على قيام كن و در خدمتگزارى او كوتاهى مكن » .
چشمانش را كه مىگشايد ، خانه را پر از نور مىبيند و مىفهمد كه او قائم عليه السلام بوده است . « 1 »
3 / 23 : مردى از كوفه
835 . سيّد على بن عبد الكريم بن عبد الحميد نيلى با سندش از حسن بن محمّد بن قاسم و او از مردى به نام عمّاره مىگويد : كاروانى از ناحيهء طيّئ رسيد تا از ما گندم بخرند . ميان آنها مردى خوشسيما بود كه رئيس كاروان بود . به يكى از حاضران گفتم : ترازو را از خانهء علوى بياور . آن مرد صحرانشين گفت : اين جا نزد شما علوى هست ؟ گفتم :
واى چه مىگويى ؟ ! بيشتر كوفه علوى هستند . مرد صحرانشين گفت : به خدا سوگند كه مرد علوى را در صحرا در يكى از شهرها پشت سرم جا نهادم ! گفتم : ماجرا چيست ؟ گفت : بِدان كه من ، بزرگ و پيشروِ اين كاروانم . ما با حدود سيصد اسبسوار ، عازم جنگ [ و غارت ] شديم ؛ ولى راهنمايمان را گم كرديم و سه روز بدون غذا و گرسنه مانديم . به همديگر گفتيم : قرعه مىكشيم و يكى از اسبهايمان را مىكشيم ، چند بار قرعه كشيديم و به نام اسب من در آمد ؛ ولى من نپذيرفتم ؛ زيرا هزار دينار برايم ارزش داشت و بيشتر از فرزندم دوستش داشتم تا آن كه بار سوم گفتم : بگذاريد يك تاخت ديگر با آن بروم . او را تا تپّهاى به فاصلهء يك فرسنگى دواندم . پايين تپّه ، كنيزى هيزم جمع مىكرد . با او گفتگو كردم . از آنِ مردى علوى بود .
به نزد همراهانم باز گشتم و آنها را به آن جا نزد آن مرد علوى بردم . از خيمه
هامش
( 1 ) . السلطان المفرِّج عن أهل الإيمان : ص 48 ش 5 ، بحار الأنوار : ج 52 ص 74 ش 55 ، نجم الثاقب : ص 363 ح 45 .