الهى و كرامتهايى را نشان مىدهد . از جمله ، آن كه برايم نقل كرد : در شب چهارشنبه ، دهم ربيع الأوّل سال 960 ق ، به مسجد ابيض در رمله « 1 » رفتم تا پيامبران و كسانى را كه در غار [ اصحاب كهف ] بودهاند ، به تنهايى زيارت كنم . در ، قفل بود و كسى در مسجد نبود . دستم را بر قفل نهادم و كشيدم . باز شد و به درون غار رفتم و به نماز و دعا مشغول شدم و چنان متوجّه خداوند شدم كه كاروان را از ياد بردم و چون باز گشتم ، ديدم رفتهاند و هيچ كس نمانده است . متحيّر و انديشناك بودم كه چگونه به عجز از پياده رفتن و نداشتن اسبابم ، به آنها برسم . با اين حال ، در پى آنها روان شدم تا آن كه درمانده شدم و به آنها كه نرسيدم ، از دور هم آنها را نديدم . در اين تنگنا بودم كه مردى سوار بر استر به سوى من آمد و به من فرمود : « پشت من سوار شو » . سپس مانند برق ، به راه افتاد و مرا به كاروان رساند و پيادهام كرد و فرمود :
« با همراهانت برو » .
به درون كاروان رفتم و كوشيدم كه آن مرد را در مسير ببينم ؛ امّا ديگر نديدم و پيش از آن نيز نديده بودم « 2 » . « 3 »
هامش
( 1 ) . رمله ، شهر كوچكى در فلسطين است .
( 2 ) . محدّث نورى ، اين ماجرا را تحت عنوان افرادى كه با امام زمان عليه السلام ملاقات كردهاند آورده ؛ ولى در اين متن ، قرينهاى براى اثبات اين ادّعا وجود ندارد .
( 3 ) . جنّة المأوى ( چاپ شده در بحار الأنوار : ج 53 ) : ص 296 ح 49 ، نجم الثاقب : ص 398 ح 67 .