تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
برايم بگيرى . گفت : باشد . ابو غالب زرارى گفت : هنگامى كه اين را شنيدم ، با خود گفتم : من نيز چنين درخواستى بكنم ؛ و پيش خود ، چيزى را نيّت كردم كه براى هيچ يك از آفريدگان خدا آشكار نكرده بودم و آن ، حال [ همسرم ] مادر پسرم ابو العبّاس بود كه با من اختلاف فراوان داشت و بر من خشم مىگرفت ؛ ولى در دلم جاى داشت و او را دوست داشتم ، و با خود گفتم : دعا را در بارهء امرى كه انديشناكم كرده ، مىخواهم ؛ امّا آن را نمىگويم . پس گفتم : خداوند ، عمر سَرورمان را دراز گرداند ! من نيز حاجتى دارم . گفت : چيست ؟ گفتم : مىخواهم برايم دعايى كند تا گره از امرى كه انديشناكم كرده ، باز شود . شلمغانى كاغذى را كه درخواست آن مردِ همراهم را در آن نوشته بود ، از پيش رويش برداشت و نوشت : و زرارى نيز خواستار دعا براى كارى است كه انديشناكش كرده است . سپس آن را تا كرد ، و ما برخاستيم و باز گشتيم . چند روز بعد ، همراهم گفت : آيا نزد ابو جعفر شلمغانى باز نگرديم تا از حاجت‌هايى كه درخواست كرده‌ايم ، سراغ بگيريم ؟ با او روانه شدم و بر شلمغانى وارد شديم و هنگامى كه نزدش نشستيم ، كاغذ را بيرون آورد . در آن ، سؤال‌هاى فراوانى بود كه جواب‌ها لا به لاى آنها نوشته شده بودند . شلمغانى رو به همراهم كرد و پاسخ سؤالش را برايش خواند . سپس به من رو كرد و چون پاسخ را چنين خواند : « و امّا زرارى و حال زن و شوهر ، خداوند ، ميان آن دو را اصلاح كرد » ، بسيار دگرگون شدم و برخاستيم و باز گشتم . همراهم گفت : اين امر ، تو را دگرگون كرد ؟ ! گفتم : شگفت‌تر از اين حرفه است . گفت : براى چه ؟ گفتم : چون آن ، رازى بود كه جز خداى متعال و من نمىدانستيم ؛ ولى او از آن ، خبر داد . گفت : مگر در بارهء ناحيه [ و درگاه امام زمان عليه السلام ] شك دارى ؟ حال به من بگو كه چه بوده است ؟ و چون باخبرش كردم ، او هم به شگفت آمد .