عسل آلوده به زهر جگرسوز ، شهد شهادت نوشيد و روح نورانى و مينويىاش به ملكوت ، پرواز كرد .
جان مولا عليه السلام با اين غم ، فسُرد و اين داغ ، بسى بر او گران آمد و مرگ مالك را از مصيبتهاى روزگار شمرد . سوگنامه على عليه السلام در مرگ مالك ، بىنظير است . گويى وجود مالك نيز برايش بىنظير بود .
امام عليه السلام ، چون خبر جانكاه شهادت مالك را شنيد ، بر منبرْ فراز آمد و فرمود :
ألا إنَّ مالِكَ بنَ الحارِثِ قَد قَضى نَحبَهُ ، و أوفى بِعَهدِهِ ، و لَقِيَ رَبَّهُ ، فَرَحِمَ اللّهُ ماكا ! لَو كانَ جَبَلًا لَكانَ فِنداً ، و لَو كانَ حَجَرا لَكانَ صَلداً . لِلّهِ مالِكٌ ! و ما مالِكٌ ! و هَل قامَتِ النِّساءُ عَن مِثلِ مالِكٍ ! و هَل مَوجودٌ كَمالِكٍ !
بدانيد كه مالك بن حارث ، روزگار خود را به پايان برد و به پيمان خويش وفا نمود و به ديدار پرورگارش شتافت . خدا مالك را بيامرزد ! اگر كوه مىبود ، قلّهاى دست نيافتنى و دور و بلند مىنمود ! و اگر سنگ مىبود ، صخرهاى سخت مىنمود ! آفرين بر مالك ! مالك كه بود ؟ ! آيا زنان ، مانند مالك را مىزايند ؟ ! آيا هيچ آفريدهاى چون مالك هست ؟ !
معاويه نيز كه در آتشْنهادى ، خيرهسرى و فضيلتكُشى بىبديل بود ، با مرگ مالك ، در پوست خود نمىگنجيد و از شدّت خوشحالى كه شگفتا آن را پنهان هم نمىداشت مىگفت : على بن ابى طالب ، دو دست راست داشت . يكى در جنگ صِفّينْ قطع شد ( يعنى عمّار بن ياسر ) و ديگرى ، امروز ، و او مالك اشتر بود .
امام عليه السلام ، هرگاه از او ياد مىكرد ، غم بر جانش سنگينى مىكرد و بر نبودش تأسّف مىخورد و چون روزگارى از جَست و خيز ستمگرانه شاميان به ستوه آمده بود و از اين كه سپاهيانش سخن وى را نمىشنيدند و براى ريشهكن ساختن فتنه بر نمىخاستند ، ناله كرد ، شخصى گفت : فقدان اشتر در ميان عراقيان ، معلوم شد . اگر زنده بود ، بيهودهگويى كم مىشد و هر كس مىدانست كه چه مىگويد .
به راستى چنين بود و چونان او ، يك نفر ديگر هم در سپاه امام عليه السلام وجود
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: محمد الريشهري
ص٤٢٥