تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
اگر به بخششت اسراف‌كاران اميد نداشته باشند / چه كسى بر نافرمانان ، نعمت ارزانى دارد ؟ » . در پىاش رفتم و دانستم كه زين العابدين عليه السلام است . 555 . المناقب ابن شهرآشوب به نقل از اصمعى : در صحرا بودم . جوانى را ديدم كه از مردم ، كناره گرفته و جامه‌اى كهنه بر تن دارد ، ولى چهره‌اى باشكوه داشت . [ به او ] گفتم : اگر نيازت را به اين مردمان بگويى ، برخى از گرفتارىهايت را بر طرف مىكنند . سپس چنين سرود : « جامه دنياى من آراستگى و بردبارى است / و جامه آخرتم خوش‌رويى و چهره گشاد است . هرگاه مشكلى بر من رو آورد ، به درگاه [ او ] پناه مىبرم / چرا كه من از خاندان صاحب فخرم . مگر نمىبينى طرفداران نيكى از دنيا رفته‌اند / و گور ، جود و سخاوت را در آغوش كشيده است ؟ فاتحه جود و نيكى را بايد خواند / و از آنها در ميان مردم ، جز اسم و رسم ، چيزى نمانده است » . و گوينده‌اى چون مرا بيدار ديد كه گويى پاره اتش ، درونم را مىسوزانَد ، [ گفت : ] كدامين دردِ درون است كه [ اگر به بيرون سرايت كند ، ] سرتاپاى تو را فرا مىگيرد ؟ گفتم : آنچه از گسترش آن ، سينه به تنگ مىآيد : دگرگونى زمانه و از دست دادن دوستان و مرگ صاحبان فضيلت است . گفت : روزگار ، همين است » . به جستجويش پرداختم و دانستم كه على بن حسين عليهما السلام است . با خودم گفتم : اين جوجه ، جز از آن آشيان نباشد . 556 . فتح الأبواب به نقل از حمّاد بن حبيب كوفى : براى گزاردن حج بيرون رفتيم . شبانه از منطقه زباله گذشتيم . بادهاى سياه و ظلمانى به سوى ما وزيدن گرفت . كاروان از هم گسست و در بيابان ، سرگردان شد . من به سرزمينى خشك رسيدم . وقتى شب كاملًا مرا فراگرفت ، به درختى بزرگ پناه بردم . وقتى به تاريكى انس گرفتم ، ديدم جوانى مىآيد كه لباسى كهنه و سفيد بر