مخبر به جزء مستعمل فيه حكمى كه در جزاء به نحو خبرى آمده نمىباشد . « 1 »
38 - خلاصهگيرى مصنّف از جوابى كه به مستشكل دادهاند چيست ؟
( و بالجملة كما لا يكون . . . لا المستعمل فيه ) مىفرمايد : خلاصه همانطور كه مخبر به كه معلّق به شرط بوده به واسطهء خصوصيّتى كه در خبر دادن وجود داشته ، خاصّ و جزئى نمىشود ، وجوبى هم كه در جزاء با صيغهء امر انشاء شده و معلّق بر شرط مىباشد ، جزئى نمىشود . چرا كه با تحقيقى كه در معناى حروف و اسمهاى شبيه به حرف داشتيم ، دانستى كه مستعمل فيه در حروف مثل موضوعلهاشان عامّ بوده و اينكه در حين استعمال ، به نحو آليّت براى غير بودن لحاظ مىشوند ، موجب جزئيّت معنا و موضوع له آنها نمىشود . بلكه لحاظ آليّت براى غير بودن ، از خصوصيّات استعمال است و نه داخل در موضوع له و مستعمل فيه حروف . « 2 » كما اينكه
هامش
استعمال لفظ بعد از وضع لفظ در معنا مىباشد . صيغهء امر يعنى « فاكرمه » كه در جزاء آمده نيز براى انشاء مطلق وجوب كه موضوع له آن مىباشد بوده و همين كلّى وجوب اكرام است كه معلّق بر شرط شده است . بنابراين ، منطوق جملهء شرطيّه عبارت از ثبوت كلّى وجوب اكرام برفرض ثبوت شرط يعنى مجىء بوده و در مفهوم نيز همين كلّى وجوب اكرام ، منتفى مىشود .
( 1 ) - مثلا به جاى « إن جاءك زيد فاكرمه » گفته شود : « إن جاءك زيد فيجب اكرامه » و جزاء به صورت جملهء خبريّه باشد . در اينجا نيز آنچه كه از آن خبر داده شده عبارت از كلّى وجوب اكرام بوده كه خبر از معلّق بودن آن بر شرط داده شده است و نه مصداق وجوب اكرام . ولى در وجود پيدا كردن ، تشخّص پيدا مىكند . همانطور كه در اينجا كلام در اصل وجوب ، استعمال شده و نه جزئى وجوب و خصوصيّت قصد حكايت و اخبار داشتن ، داخل در موضوع له و مستعمل فيه نمىباشد در جمله انشائيّه نيز چنين است .
كما اينكه كلمهء « من » وضع براى مطلق ابتدائيت شده و موضوع له آن عامّ مىباشد ولى در مقام استعمال و تحقّق خارجى براى ابتدائيت سير از بصره تا نجف استعمال شده و گفته مىشود « سرت من البصرة الى النّجف » .
( 2 ) - مثلا كلمهء « من » براى مطلق ابتدائيت وضع شده و مستعمل فيه آن نيز كلّى ابتداء مىباشد ولى